تبليغاتX
واحد روبرو می نشینم...

واحد روبرو می نشینم...

پول برق را میدهم پول آب را جدا...

 

سایه ات را که با تیرمی زدم

کفش های مرا پوشیده بود...

 

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:47  توسط نگار  | 

باید...

خودم را در صدای فرهاد خفه کنم

با دو بطری شراب و شکلات های فرانسوی

و ببوسم

لب های کسی را که هیچ وقت دوستش نخواهم داشت

و لعنت بفرستم به هرچه سیب و گندم و انگور و انار...

وخود را با دود سیگارم برقصانم همراه موزیکی از جیغ های دختری سرد

وخدایم را با دندان هایم تکه پاره کنم...


پ.ن: این یه اخطار بود نه شعر

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:18  توسط نگار  | 

غرور

دور شده ام از خودم

از تمامی چیز هایی که زمانی دوستشان داشتم

وبلاگم با من قهر است...


پی نوشت: تا تیر بدرود...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط نگار  | 

آنقدر خاک می خورم تا سیر شوم

شاهدی نمی خواهم که مرگم را ثابت کند

این تفنگ آنقدر زیر باران می ماند

تا زنگ میزند

و تو از خواب می پری

در را که باز می کنی

روزنامه ی همیشگی است

بدون صفحه ی حوادث

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط نگار  | 

فردا

من دیگر سیب نمی خورم

نه اینکه حوا آن را خورده        نه...

آخر فقط با یک سیب؟

عجب کشف مزخرفی بود

این جاذبه ی لعنتی . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط نگار  | 

ماهواره

اینجا حتی جهان هم نیست

گم شدن در مدرن ترین شامگاهان تا هی وسط حرف هایت بپرد

مرگ را نمی گویم


پی نوشت: نبود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:25  توسط نگار  | 

تیمارستان

سایه می زنم شعر هایم را

با مداد طراحی ام

سیاهش که کردم

با پاکن جدیدم دوباره پاکش میکنم

یادم باشد نوار مغزی ام را گرفتم

به کسی نگویم که

آنها هم به دنبال مزخرفات گم شده شان

نوار مغزی بگیرند

شعرم را که پیدا کردم

بگذار همه بگویند دیوانه است این دخترک...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:23  توسط نگار  |