سایه ات را که با تیرمی زدم
کفش های مرا پوشیده بود...
پول برق را میدهم پول آب را جدا...
سایه ات را که با تیرمی زدم
کفش های مرا پوشیده بود...
با دو بطری شراب و شکلات های فرانسوی
و ببوسم
لب های کسی را که هیچ وقت دوستش نخواهم داشت
و لعنت بفرستم به هرچه سیب و گندم و انگور و انار...
وخود را با دود سیگارم برقصانم همراه موزیکی از جیغ های دختری سرد
وخدایم را با دندان هایم تکه پاره کنم...
پ.ن: این یه اخطار بود نه شعر
از تمامی چیز هایی که زمانی دوستشان داشتم
وبلاگم با من قهر است...
شاهدی نمی خواهم که مرگم را ثابت کند
این تفنگ آنقدر زیر باران می ماند
تا زنگ میزند
و تو از خواب می پری
در را که باز می کنی
روزنامه ی همیشگی است
بدون صفحه ی حوادث
نه اینکه حوا آن را خورده نه...
آخر فقط با یک سیب؟
عجب کشف مزخرفی بود
این جاذبه ی لعنتی . . .
گم شدن در مدرن ترین شامگاهان تا هی وسط حرف هایت بپرد
مرگ را نمی گویم
پی نوشت: نبود!
سایه می زنم شعر هایم را
با مداد طراحی ام
سیاهش که کردم
با پاکن جدیدم دوباره پاکش میکنم
یادم باشد نوار مغزی ام را گرفتم
به کسی نگویم که
آنها هم به دنبال مزخرفات گم شده شان
نوار مغزی بگیرند
شعرم را که پیدا کردم
بگذار همه بگویند دیوانه است این دخترک...